خاطره های یک بچه تجربی که خرش از پل گذشته!!، 1

به نام خدا

پست قبلی خیلی برایم مهم است ، جدی بگیرید!!!!

سلام به همه ی حاضران و ناظران چه خاموش و چه روشن!

من در کودکی:

هنوز یادم می یاد که همیشه می خواستم فضانورد شم، یا ستاره شناس! کلّه بچه های کلاس زبان رو هم خورده بودم از بس این متن های انگلیسی رو که تو کلاس ارائه میدادم، در مورد فضا و سیارات و ستاره و اینا بودخیال باطل... یه شعر انگلیسی هم راجع به فضا گفته بودم! کلا همه دبیرای زبان موسسه هم از این علاقه ی من آگاه بودن! انوشه انصاری که رفت فضا با خودم شرط بستم نفر دوم باشم!گاوچران

اصولا بچه زرنگ، شیطون کلا فضایی(!) بودم و یادم می یاد که کلا خیلی میدوییدم(می دویدم!) و اصولا هم با مخ می خوردم زمین ، می رفتم هوا!(عین توپ قلقلی)عصبانی

نه ولی یادم نمیاد تا الان سرم شکسته باشه،!!!عشق دوچرخه ای بودم واسه خودم ، خیلی هم دوست داشتم با اون دوچرخه در معابر تنگ دور بزنم که به این ترتیب مهارت خودم رو به رخ همگان بکشانم!!از خود راضی

هنوز یادم می یاد تو دوران کودکی درگیر این بودم که متوسطه با نظری چه فرقی داره، فکر می کردم هر کدوم یه دوره چندساله ی جدان!

خیلی که بچه تر بودم هم درگیر درک نسبت های فامیلی بودم و دوست داشتم خودم کشف کنم که کی با کی چه نسبتی داره!! مثلا اصولا فکر می کردم برادرزاده ها پسر و خواهرزاده ها دخترن!!! بعد که فهمیدم نه بابا اینجوریام نیس!!!

از یه چیزی خیلی خوشم می اومد اونم این بود که برق النگوهام رو در و دیوار بیفته با جابه جا کردن النگوهام نورشونو یه جا متمرکز کنم!!!

عشق ذره بین بودم، و همچنین ایجاد سوراخ در روزنامه ها با استفاده از ذره بین، روزنامه و خانوم خورشیده!!

یه چیزی رو هم که از بچگی یادم میاد یه نارگیلی بود که پدرم به طرز هنرمندانه ای محتویات درونشو خالی کرده بود و پوستشو که چشم و دماغ و دهن هم داشت با یک نخ از سقف اتاق پذیرایی آویزون کرده بود به عشق من!قلب

یه گل سر هم داشتم که خیلی دوسش داشتم و چون استاد گم کردن همه چیزم، در عرض یه روز گمش کردم رفت!

یه خاطره ی دیگه م هم اینه که یه روز سه تا النگو تازه خریده بودم انداخته بودم دستم(اصلا از اون جورابی که باهاش النگو تو دست ملت میکنن وحشت داشتم ، دقت کنید زمانیکه همه ی بچه ها از آمپول می ترسیدن من از یه همچین چیزی می ترسیدم!)خلاصه تا ما از مغازه به خونه بیایم دو تاش شکست!!!!اون یکیشم فرداش تو مهد کودک با پرتاب یه تراش از سمت یکی از بچه های پرتابی(!) اون کلاس شکست!!! چینی بودن لابد...آخ

هیچی دیگه بعد اون دیگه از طلا دوری گزیدیم!!!

آها عاشق بازی کامیوتری "تاکسی دیوونه،crazy taxi" بودم البته بیشتر با اون راننده خانومش بازی می کردم!

یه چیز دیگه اینکه کلا چون تند تند حرف میزدم و میزنم، کلا از طرف تمام معلمای دبستان به حفظ خونسردی و آرامش دعوت میشدم!!!!!!خنده

بسه دیگه حالا بازم یادم میاد!

 

 

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بارش

من هم کلا تند تند حرف میزنم به گونه ای که با دوس تای جدید که دوس میشم اغلب باید حرفم رو دوار تکرار کنم تا بفهمند......البته زمان زیادی طول نمیکشد که عادت میکنن و متوجه میشن[زبان][زبان][زبان][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]

بارش

دانشگاه ثبت نام کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟[بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل]

بارش

راستی امروز حرم بودم از طرفت به امام رضا سلام کردم وخیلیییی دعات کردم[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

بارش

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

بارش

تولد امام رضا تبرررررررررررررررررررررریک

بارش

از روز الست با رضا گفتم چشم من آمده ام تا به ولایت برسم، گفتی انا من شروطها گفتم چشم تولد امام رضا مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک بوووووووووس

بهار

سلام خیلی خیلی زیبا بود در حنجره ها بغض صدا یعنی عشق ملموس ترین وصف خدا یعنی عشق وقتی غریب و خسته ای می فهمی آرامش زائر رضا یعنی عشق یا ضامن آهو میلاد امام رضا مبارک [گل]

نوربخش

مطلب جالبی بود که دستمایه ی طنز زیبا و ظریفی هم داشت. شاید به قول خودتان در گم کردن وسایل تخصص داشته باشید امّا در حفظ واژگان و به کار گیری عبارات در آن جا که باید تخصص آشکاری دارید که تحسین برانگیز است. همواره نویسا باشید و سرفراز.

فاطمه فلاح

خاطرات بچگیامون فوق العاده س ... این جنس برادرزاده و خواهرزاده منم بدجوری درگیرش بودم;) ایشالا سر فرصت قضیه پست قبلیتم میام میخونم :)

افسانه

سلام چه خبر؟ خوبیییی؟ پسته جالبی بود من تو مهد همش گوشواره هام میشکستن یا کج میشدن [لبخند][قلب][قلب][لبخند][ماچ][گل]